|
بي
مقدمه عرض كنم كه هيچ دليلي
وجودنداره كه فرزنديك طنزنويس ،
حتماً بايدطنزنويس باشه وحرفهاي
بانمك بزنه وجلوي باباش شاخ بشه!
ولي
ا لبته اتفاقاً برعكس شده واين
فرزندبنده، زده رودست بنده وتا دلت
بخوادحرفهاونكته هاي بانمك وبه قول
خودشون: باحال، بلده! ( وقتي مي گم
خودشون، يعني نسلي كه نه مارو قبول
داره و نه ماحرفاشونومي فهميم
واگرم مي فهميم، همون بهتركه خيال
كنن نمي فهميم)!
حالاحرفهاي
اين آقاپسربمونه براي بعد. عرض كنم
حضورتون كه حقيرسراپابي تقصير،
مشكلي دارم به نام لباس. يعني تا
اونجاكه مايادمونه ورسم ورسوم
بوده، اون قديم نديما، از
باقيمونده ي لباس بزرگترا، باوصله
پينه وپشت وروكردن واينجوركلك ها ،
يه لباسي براي فرزندان تهيه مي
شدوفرزندباچشم وروهم كلي ممنون
بودوشكرخداروبجامي آورد!
اما
امروزه، به يمن حضور رايانه و
پيتزاوهمبرگروكافي شاپ وچت
واينترنت واين قبيل سوغات تمدن
بزرگ، ما قاطبه ي وا لدين محترم
وتمدن زده ( تمدن زده ، يعني كه جناب
تمدن ، مارازده)!!
چنان
اسيرفرزندان محترم ومحترمه شده ايم
كه به عنوان مثال ،
چندشب قبل براي رفتن به يك فقره
جشن عروسي ، باعجزوا لتماس ، يك
لباس دست دوم، ازجناب فرزند قرض
گرفتم و واردجشن عروسي شدم !
آقاتا
ما وارد جشن شديم، ملت ريختند دور
ما كه: اهه ، توي اين سن و سال و
اينهمه عطروگلاب خارجي و باكلاس و
غيره ... كه اينجانب هم براي فرار از
هرگونه اتهام و متلك و وصله چسباني
، اعتراف كردم كه لباس مورد نظر
متعلق به جناب فرزند بوده و بنده در
زمينه عطريات
و بوهاي مشكوك و غيرمشكوك آن
هيچگونه گناه و نقشي نداشته وندارم!
و
حالا چه آبرويي از اينجانب درآن
ميان جابجا شد بماند...كه ماندني
مي ماند و رفتني هم
بالاخره مي رود ( همانگونه كه
آبروي اينجانب رفت)!!
|